من و نخوووود

من و نخوووود
خاطرات مامان شیما
قالب وبلاگ

پسرکم سلام دوباره افطار کردیمو جانی دوباره گرفتم ...از سفرمون میگفتم سفری که منو محکم تر کرد و مقاوم تر کرد ومعتقد شدم که این زندگی 8 ساله چه بیهوده گذشته و به جز گذشتن خاصیت دیگه ای نداشته متوجه ایراد و کم کاستی های زیادی شدم نه تنها من بلکه همه ......وقتی از سفر برگشتم تصمیم نهاییم رو گرفتم که شدید این زندگی رو تغییر بدم تمام 8 سال زندگی مشترک رو از روز اول مرور کردم و قلبم سوخت ..از سفر که اومدیم من همچنان با پدرت حرف نمیزدم ...صبح که رسیدیم بعد از ظهرش جمع و جور کردم و با تو وپدرت اومدیم منزل پدر و مادرم ...و خواستم چند روزی بمونم تا ذهنم اروم بشه مثلا رفته بودم سفر که به ارامش برسم ولی داغون تر شده بودم  از قضا خورد به اثاث کشی خونه مادرم ..من به بهانه اثاث کشی موندم خونه پدرم وتو هم کنار من بودی و هر از گاهی هم پدرت میومد و سری میزد و میرفت ....اصلا دوست نداشتم ببینمش ..احتمالا خودش هم این حسو کرده بود انقدر از دستش خسته بودم که نمیخواستم یه لحظه ببینمش ...اثاث کشی یک هفته ای طول کشید و بهانه من هم واسه بیشتر موندن هم تمام شد حرفی به خانوادم اصلا اصلا نزدم ...یک شب پدرت اومد دنبالمون تا بریم خونه با اینکه هنوز دوس نداشتم برم مجبوری به خاطر نگرانی هایی که تو چشم مادرم موج میزد رفتم وقتی رسیدم خونه و داشتم جمع وجور میکردم متوجه شدم تو کشوهای لباس فضله موش هست و منم از خدا خواسته اثاثمو جمع کردم و دوباره برگشتم خونه مادرم ...این موش از قبل عید تو حیاط دیده ششده بود ولی پدرت سهل انگاری کرده بود و پی گیرش نشده بود از طریق حیاط اومده بود خونه ....واقعا برام مهم نبود ..دیگه اون خونه و زندگی برای من ارزشی نداشت ...چیزهای مهم تر از موش چهارچوب زندگی ما رو داغون کرده بود ...چند روزی باتو خونه مادرم موندم و بعد چند روزی  هم خونه خالم رفتیم و به جز زحمت چیزی بهشون ندادیم ...هر بعداز ظهر برای اینکه دلمون نگیره مارو میبرد پارک ..خلاصه کلی بهش زحمت دادیمو و خونه و زندگیشو ترکوندیم ....3روزی اونجا بودیم یه روز صبح بلند شدم و باپسری برگشتیم خونه مادرم و تصمیم گرفتم برم خونه و یه کم جمع وجور کنم تا قبل ماه رمضون ....اومدم خونه مادرم و متوجه شدم خالم به مادرم زنگ زده و دارن پچ پچ میکنن حساس شدم و متوجه شدم که پدرت شبه قبلش به شوهر خاله من زنگ زده و از خالم گاگی کرده که چرا زن منو میبره پارک و اینا ...کلی ایراد گرفته و شوهرخاله ام هم با احترام جوابشو داده ..اینو که شنیدم شکستم ..چون پدرت هیچ حرفی به من نمیزد و حقی نداشت که این حرفا رو بزنه و بقیه رو ناراحت کنه ..خیلی عصبانی شدم   داشتم اتیش میگرفتم منی که عمریه بادلی پر ازخون سالها پنهان کاری کردم و زحمت کشیدم ..به پدرت زنگ زدم و هر چی بود بارش کردم و گفتم حقی نداشتی به کسی زنگ بزنی زد زیرش که من به کسی زنگ نزدم ...فهمیدم که شوهر خالمو قسم داده که به شیما چیزی نگین ....توکه میدونی که من بشنوم ناراحت میشم چرا گفتی ....داغون بودم انقدر عصبی بودم که یه ازانس گرفتم و رفتم خونمون و به پدرت زنگ زدم با هرچی توان تو وجودم بود با فریاد بهش گفتم چرا این کارو کردی من لبه تیغ بودم انقدر داغون که فقط یه بهونه میخواستم ...پدرت میدونست من از اینکه بقیه رو قاطی زندگیمون کنیم نفرت داشتم چون یک بار چوبشو خورده بودیم و دوس نداشتم ماجرای 5 سال پیش دوباره تکرار بشه ...رفتم خونه و انقدر عصبانی بودم که با شمعدون آیینه و شمعدون ..آیینه بختمو شکستم و به بختم لعنت فرستادم ....و شناسنامه خودم رو برداشتم و برگشتم خونه پدرم ....ـ آیینه رو شکستم تا بدونه که کار اشتباهی کرده شکستم تا بگم منو این طور جلوی خانوادم شکوندی ..غرورمو خورد کردی و تمام زحمت های 8 ساله منو به باد داده بود ....ولی باز پدرت درد منو نفهمید و منو درک نکرد و به جای اینکه معذرت خواهی کنه و درد منو بفهمه ...زنگ زده بود به عموی بزرگ پدرم همونی که 5 سال پیش واسطه شده بود .... وقتی اینو شنیدم دوس داشتم بمیرم ..من دیگه توان تحمل نگاه های سنگین فامیلو نداشتم دیگه توانی هم نداشتم که خودمو و زندگیمو پابت کنم هرچی تو این چند سال ریسیده بودم پنبه کرده بود ...دیگه امیدی نداشتم ..پدرت با عموی پدرم 8ساعت تلفنی صحبت کرده بود و تمام جزییات زندگی خصوصیمونو گفته بود دیگه نمیتونستم زندگیمونو مضحکه خاص و عام بشه ولی انگار برای پدرت اصلا مهم نبود اصلا منو نمیفهمید ...حرف خودش رو میزد که خاله ات داره زندگی مارو بهم میزنه و دشمن زندگی ماست ...خاله من یه ادم مهربون و دلسوزی که من مثل اونو تو دنیا ندیدم پدرت اصل قضیه رو فراموش کرده بود من اصلا جزییات حرفا برام مهم نبود خوده کار برام مهم نبود این که پدرت زنگ زده بود به بقیه ...دیگه مطمین بودم که این همه سال بیهوده تلاش کردم

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 22:27 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

پسرم اگر تکه تکه مینویسم چون تاب ندارم تحملم کم شده ....زندگی مشترک 8ساله ام را مرور میکنم تو این 8 سال نه مسافرتی و نه پیشترفتی ..هیچ زیبایی تو زندگیم نبود اگر هم بود تک و تنها قشنگش کرده بودم تو این چند سال پدرت رنگی به روح و جون و تن من نزد ولی دیگه نمیتونم تک و تنها و این مدلی بایستم ...پدرت رفت مشاوره ..ولی منو در جریان نمیزاشت با دکترش صحبت تلفنی کردم گفت حضور شما هم لازمه ولی پدرت میگفت نیازی نیس تو باشی ..حقیقتن دیگه داغون بودم بی خیال شدم ..هر کس گفت چرا شوهرت این طوریه ؟چرا هیچ کاری نمیکنه؟چرا تاحالا تورو یه مسافرت نبرده؟چرا تو بچه داری کمکت نمیکنه؟چرا و چرا و چرا .......به جاش من کوبیدم دهنشون گفتم هر کس که میخواین باشین تو هر مرتبه ای امیر پدر بچه منه و هر کاری کنم خودم کردم آباد کنم خودم خراب کنم باز هم خودم ....هم خون من هم باشین حقه دخالت ندارین ..اگر ناراحتین رفت و امد نکنید ...رفتارهای امیر همه رو آزار میداد و منم حرفی برای گفتن نداشتم ..چون هنوز این باورم بود که هنوز 4چوبه خونم ارزش داره خانواده 3نفرمون یه خونواده واقعی و داریم سعی میکنیم که خودمون مشکلاتمونو حل کنیم این برای من خیلی ارزش داشت کسی هم دخالتی میکرد و گوشزد میکرد تو دهنشون میکوبیدم ....با اینکه خورد بودم ..داشتم نفسای آخر رو برای نجات زندگیم میکشیدم  نیاز به یه مسافرت داشتم یه تحول یه هوای تازه به زور و ناگهانی برای اولین بار عازم سفر شدیم من و پدرت و تو و خاله من و دخترش ....راهی سفر شدیم و پدرت اصلا مراعات حال منو نکرد و دیگه من هم نکردم ... به این فکر کردم که 8ساله ما مسافرت نرفتیم از بس پدرت بد سفر بود منم به همین خاطر دیگه از پدرت نخواستم که به سفر بریم ...ولی باز خواستم فرصتی بدم و به سفری بریم لازم داشتم داشتم دیوونه میشدم ...پدرت با برخورداش همه رو آزار میداد بهش گفتم فک میکنی کی هستی که این حق به خودت میدی که بقیه رو آزار بدی ما به جز زحمت برای فامیلم چیزی نداشتیم اونا چه گناهی کرده بودن که هم باید جا میدادن واسه موندن و هم غذا میدادن و هم ابروداری میکردن و هم منت بکشن تا به تو خوش بگذره تو همچین حقی نداری ...یواش یواش این حس که دیگه وقتشه مدل جنگیدنمو عوض کنم تو پر رنگ تر شد کل سفر ما 4روز طول کشید من از روز دوم با پدرت قهر کردم فقط فکر خودش بود که فقط به خودش خوش بگذره ..  پسرکم باید برا افطار درست کنم ...فکرم هم پراکنده اس نمیتونم بنویسم ...

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 18:11 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

 پسرکم نمیدونم کی این نوشته ها رو میخونی نمیدونماصلا میخونی یا نه تو البومت آدرس و رمز عبور این دا نوشته ها رو گذاشتم نمیدونم تا اون وقتی من کنارتم یا نه فقط ازت میخوام از دست من دلگیر نباشی من همه چیز رو برات نوشتم تا بدونی در حقت ظلم نکردم ..شاید این ها برات بشه یه درس ..پسرکم درکم کن ....بعد از اینکه به دنیا اومدی تمام وقت منو پر کردی ولی هنوز یه چیزی تو وجودم خالی بود و خالی موند اونم عشق بین منو پدرت ...که من 6 سال سعی کردم که به وجودش بیارم ولی هر بار بیشتر ضربه خوردم و بیشتر از پدرت دور شدم ...تمام وقتمو صرفه تو کردم که بهترین ها رو برات کنم شب و روزم رو با تو سپری کردم ...ولی هر از گاهی اون زخم هایی که پدرت به من زده بود سرباز میکرد و تیر میکشید و عذابم میداد و حتی وجود تو آرومم نمیکرد زندگیمو تو این 7الی 8 سال خیلی خوب جلوه داده بودم و به قول بقیه خیلی خوب ادای همه چی خوب بودن رو در اورده بودم ولی پدرت تو این 8 سال نخواست حتی اداشو در بیاره چون همش به دوش من بود ...خیلی سعی کردم کم و کاستی های زندگیمونو درست کنم ولی دیگه زورم نمیرسید ..پدرت میدونس کارهاش عذابم داده بود و با تکرارش بازم عذابم میداد ولی دیگه نمیتونس جلوی خودشو بگیره اون برخوردها و اون سردی ها و اون خشکی ها شده بود خصوصیت اخلاقش دیگه بیماری نبود بهش ایمان پیدا کرده بود و احساسات من که برای پدرت کم رنگ بود دیگه کلا بیرنگ شده بود دیگه خودش هم نمیتونس تغییر کنه  منم بعد از اینکه تو 6 ماهه شدی و فشار روم بیشتر شد و کارهای تو هم بیشتر شد یواش یواش زخم ها سر باز کردن و خودنمایی کردن و اثرشونو گذاشتن تو زندگیمون دیگه زورم بهشون نمیرسید دیگه نمیتونستم با سرگرم کردن خودم به کارهای هنری و وجود تو و گرفتن جشن های متعدد به بهانه های مختلف بهشون اهمیت ندم دیگه تو این همه سال انقدر پر رنگ شده بودن که دیگه نمیتونستم پنهانشون کنن ...دیگه منم اون شیمای سابق نبودم تحمل کوچکترین کار غیر معقول پدرتو نداشتم و خیلی زود از کوره در میرفتم .. و باهم بحث میکردیم ..چندین بار با ارامش و ملتمسانه از پدرت خواستم که به ترمیم این زخم ها کمک کنه پدرت فقط سکوت میکرد نمیدونم منو میفهمید یا نه ..دیگه نمیتونس کاری کنه من باز به سختی سعی کردم که اطرافیان رو درگیر نکنم چند بار بعد از تولد تو ناخواسته با مادر پدرت بحث کردم که توش باز پدرت مقصر بود ولی باز از دل مادر پدرت در اوردم و دیگه به خودم اجازه ندادم که دل اون پیر زن رو بلرزونم ..هر طوری بود از دلش دراوردم و خودمو راضی کردم و از خدا هم خواستم منو ببخشه ....با پدرت صحبت کردم و قرار شد برای نجات زندگیمون بریم مشاوره کاری که باید اوایل نامزدی میکردیم ..ولی باز هم هنوز دیر نشده بود اطرافیان خبری از حال ما نداشتن با زحمت زیاد یه وقت مشاوره که دکترش هم خانوم بود برای هردومون گرفتم ..و موضوع رو با پدرت درمیون گذاشتم ..اون مخالفت کرد که نه خودم یکی رو پیدا میکنم خلاصه من زیر بار نرفتم وچون میدونستم پشت گوش انداختن کارها خصوصیت بارز پدرت بود وهمه میدونستن ....حرف های عجیب زد شاید از طرفه تو باشه من باید خودم بدونم که کیه من این مشاور رو از یه برنامه تلویزیونی انتخاب کرده بودم و با شک گفت نکنه چند نفرو گرفتی منو بندازن تو گونی لبخند تلخی زدم ساعت ملاقات 7 صبح بود تا صبح بالای سرش بیدار موندم تا به زور هم شده بریم ...در اخر هم گفت که فقط خودم میرم و تو نیا به بهانه های مختلف دیگه جونی نداشتم باز حرف بزنمو و راضیش کنم تسلیم شدم که تنها بره ....پدرت رفت پیش مشاوره .....

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 17:38 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

نمیدونم شاید با این کارام خودمو سرگرم میکردم ..هر کاری که میتونستم انجام میدادم تا در اینده عذاب وجدانی نداشته باشم و حسرت نخورم ..اواخر سال 91پدرت راضی شد که بچه دار شیم و این فکر کع بقیه پچ پچ میکردن که چون شیما بچشو سقط کرده دیگه بچه دار نمیشه و مشکل داره خیلی ازارم میداد در صورتی که تو این چند سال پدرت یکبار هم اجازه نداد که بچه داری صورت بگیره چون خیلی حساس بود ...این راهه آخر بود کسی حال منو نمیفهمید و پدرت تو عالم خودش بود ..نمیتونستم حرفی بزنم تو خانواده پدریم دیگه جایی برای یه غصه جدید نبود  میترسیدم که پدر و مادرم این بار از پا در بیان اوضاع نامناسب برادر بزرگ و برادر کوچیکم و طلاق خواهرم و برادرم محمود که تازه بود اجازه نمیداد که من حرفی بزنم ...و میدونستم اگر حرفی بزنم این بار حتما خواهن گفت مشکل بچه داری شماس بچه بیارین دیگه توان مبارزه و ابروریزی نداشتم   خسته خسته بودم ...ایام عیدسال 92 پدرت راضی شد اونم نه به خواسته من به خواسته دیگران (باز به من اهمیت نداد) راضی شد که من مادر بشم و منم تمتم انرزیمو گذاشتم رو بچه دار شدن به امید بهتر شدن اوضاع روحیم ....خدای مهربون بی هیچ مشکلی همون ماه اول به من بچه داد و 14 اردی بهشت سال 92 فهمیدم که باردارم دوس داشتم فریاد بزنمو به همه بگم ببینید من مشکلی ندارم با یک بار امتحان من باردار شدم ولی این فریادی بود که فقط خودم میشنیدم  فکر میکردم با بچه همه چی درست میشه و به قول یک روانشناس مگه بچه کارخونه ادم سازیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیر فهمیدم ...بارداری بسیار راحتی داشتم بدون ویار و روحیه خوبی داشتم 5 ماهه بعد فهمیدم که این نعمت خدا یه گل پسره   جنسیت برام خیلی فرقی نمیکرد پدرت تو بارداری حالش بدتر شد همش استرس داشت به من هم فشار میورد که نکنه بچمون سالم نیس حتی یه تعهد نامه نوشتنی از من گرفت به اسم تعهدنامه خنده دار برت نوشتم تو دوران بارداری ...پدرت به خیال خودش با این همه فشار به منو و بچه تو شکمم داشت محبت میکرد در صورتی که برعکس این بود ..پدرت با این جمله ها که نکنه سالم نیس ..اینجا نرو اینو نخور اینو بخور از دست این لقمه بگیر از اون نگیر این جا نمون ......کلا تمام جمله هاش نکن بود نرو ...دیوونم کرده بود خودش هم بهم ریخته بود خودمو سرگرم کردم با گذر دوران بارداری و از 5ماهگی شروع کردم به خرید سیسمونی و این بار خودم مسقیم میرفتم خرید چیزای اساسی رو میخریدم و چیزی براش کم نمیزاشتم اوضاع مالی پدرم خوب نبود دل منم نمیومد فشار مالی بیارم واسه همین همه جا خودم میرفتم وبا اون شکم جاهایی میرفتم که از نظر قیمتی هزینش کم باشه نمیخواستم خانوادم سر افکنده بشن نمیخواستم مثل جهاز خانوادم به فشار بیفتن مخصوصا مادرم دیگه جونی نداش که بیفته تو خیابونا و دیگه پولی هم نداشت برای همین خودم رفتم مسقیم از پدرم پول گرفتم با یک ملیون و 400 هزار تومن بهترین ها رو برات خریدم سرویس چوپ و سرویس کالسکه و رخت و لباس و لوازم بهداشتی و همه چی در حده نیاز ...همه تعجب کردن که من با این مقدار پول تونستم بهترینا رو بخرم ولی نزاشتم پدرت بفهمه نمیخواستم سر پدرم بیاد پایین ....کارهای هنری و دستی برات با عشق درست کردم و سرمو گرم کردم تا این چند ماه هم بگذره  گذشت ...9 ماه برای من به شیرینی گذشت فقط کارهای پدرت عذابم میداد اونم سعی میکردم ندید  بگیرم ولی بارها و بارها منو خورد کرد بعضی جاها به نام حرفای غصه دار یه چیزایی برات نوشتم ...درسته شاید دارم یه طرفه قضاوت میکنم ولی اینو مطمنم که تمامه سعی مو کردم ...روزهای شیرین بارداری که وجودت باعث استقامت من شده بود تمام شد و یک شب با شیطونیت کیسه ابتو پاره کردی 10 دی ماه با کلی خاطره قشنگ به دنیا اومدی و دنیامو خوش رنگ کردی ...

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 14:27 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

سلام سنگ صبورم ..پسرکم با خوندن خاطرات تلخ بهم نریز محکم تر شو و درس بگیر و درست انتخاب کم و همیشه لبخند بزن ....نازنینم روزها پی هم گذشت و سال ها پی هم گذشت و کسی درد دل و روح منو نی دیگه بود و من خفهمید احساس میکردم خیلی ضعیفم ...در زندگیم یه چیزی کم بود اونم اسمش عشق بود مهر بود و محبت ...همه رو مقصر میدونستم با خودم و مشکلات خانوادم در گیر بودم و از پدرت خیلی خیلی دور بودم ...با خانوادم خیلی کمتر رفت وامد میکردم تا مشکلاتشون تو زندگی من ایجاد مشکل نکنه در صورتی که مشکل جای دیگه بود و من خودمو فریب میدادم و از مشکل اصلیم فرار میکردم و خودمو با کارهای هنری مشغول میکردم خیاطی و کارهای دستی و سعی میکردم همیشه به عنوان یک زن همیشه مرتب و تمیز باشم ..سال ها پی هم گذشت و پدرت هم هیچ وقت نفهمید من چرا انقدر از ش دورم ..خیلی وقتا میبریدم و دوس داشتم برم یه جا که هیچ کس نباشه از همه بیزار بودم ..هیچ کس نمیخواست دردی از من دوا کنه ظاهرا خیلی همه چی خوب بود پدرت با رفتارهاش هر روز منو میشکست و من خورد و له میشدم هیج جا با پدرت به من خوش نمیگذشت همش تو فشار بودم و هر روز بیشتر غرورم خورد میشدم به ظاهر برای بقیه همه چی خیلی عالی بود من هر روز شیکتر از دیروز و هر روز از تو میشکستم برای پدرت مهم نبود که این زندگی چه طوری داره میگذره فقط میدید بی هیچ شکایتی از سوی من داره میگذره ..خیلی خسته شده بودم تا اینکه 2 سال بعد از اینکه بچمو سقط کرده بودم تصمیم گرفتم بچه دار بشم شاید اوضاع بهتر میشد و شاید یه چیزی فرق میکرد ولی نمیدونستم که ریشه مشکل داره یانا همش لاپوشونی بیش نیس باخودم میگفتم بچه دار که بشم دیگه سرم به بچم گرم میشه و کمتر این کمبودا رو حس میکنم و شاید هم پدرت تکونی بخوره  خیلی تلاش کردم تا پدرتو راضی کنم که قبول کنه بچه دار شیم ولی اصلا راضی نمیشد 1 سال هر ماه سر موعد عادت ماهیانه انقدر به من فشار عصبی میورد که نکنه چند روز تاخیر داشتی باردار باشی و من تو خلوتم فقط فقط اشک میریختم ...در صورتی که پدرت کامل کامل حواسش تو نزدیکی جمع بود و به خاظر بارداری یه هویی سری پیش بدتر و حساس تر هم شده بود ...بهترین لباس ها و بهترین ارایش ها رو میکردم ولی تغییری ایجاد نمیشد خسته شدم ...از فکر بچه دار شدن تا مدتی اومدم بیرون چون خیلی فشار عصبی بهم میومد و با اون همه مشکل داشتم دیوونه میشدم   تا مدتی بی خیال بچه شدم و باز سرمو با کارهای خونه و کارهای هنری گرم کردم تا اواخر سال 91 پدرت به تو صیه دیگران که سنت داره میره بالا میخوای بچت بگه به ارواح روح بابام پدرت 34 سال داشت ...تو این سال ها قبل از اینکه بچه دار بشیم من تمام کارهای رمانتیکی که هر زنی برای شوهرش انجام میداد رو انجام دادم روزهای ولن تاین و روز تولد که حتی یکبار تنهایی یه جشن تولد برای پدرت گرفتم و اون سر کار بود و وقتی از سر کار اومد با فشفشه و کیک رفتیم جلوی در و سوپرایزش کردم ولی سعی کرد که ظاهرشو حفط کنه و رفت تو اتاق و عصبی شد و گفت این چه کاری کردی من خبر نداشتم خوشم نمیاد از این کارا و خلاصه من باز کتلت شدم |خنده)  بهش گفتم مهمونارو یک ساعت دیگه دعوت کردم و تو راحت باش برو حمام و لباساتو عوض کن با نارضایتی رفت حمام و یه حمام طولانی جلوی برادر و خواهرم و مادرم آب شدم  2 روز بود داشتم کار میکردم دست تنها الویه درس کرده بودم رفته بودم خرید کرده بودم و ارایشگاه رفته بودم همه کارها رو خودم تنهایی انجام داده بودم هیچ کس رو نخواستم که بیاد کمکم از شب الویه درست کرده بودم گذاشته بودم تو یخچال زن برادر پدرت طبقه سوم تا پدرت شک نکنه ...ولی باز هم اشتباه کردم یعنی دنبال یه تغییر تو پدرت میگشتم هر کاری میکردم تا اون تغییرو ببینم 

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 13:52 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

خاطرات تلخ هیچ وقت فراموش نمیشن فقط از دستشون فرار میکنیم ولی بالاخره یه روزی یه جایی گیرت میاره و دل و جونتو میسوزونه ......بعد از از دس دادن بچه 2ماهم ...عموی بزرگ پدرم واسطه شد و با امیر حرف زد من20 روزی تو خونه پدرم موندم و زن عموم هم با من حرف زد ...به خاطر شرایط بد خونه و بد اخلاقی و کتک کاری های خونه از من خواس بر گردم و به خاطر خدا یک فرصتی به زندگیمون بدم اون روزا خواهرم تازه عقد کرده بود اونم برای فرار از مشکلات خونه پدرم تن به یه ازدواج اشتباه داد و در سن 17 سالگی با یه ادم اشتباه ازدواج کرد و بعد از یک سال زندگی مشترک با زور و اعصاب خورد کنی 1سال و نیم بکش مکش تونس طلاق بگیره خواهرم خیلی ضربه خورد اونم با سکوتش برای فرار از اوضاع خونه خودشو بدبخت کرد با این تفاوت که خواهر من خودش میخواس ازدواج کنه فکر میکرد میتونه این طوری به ارامش برسه ولی از چاله افتاد تو چاه خواهرکم خیلی ضربه خورد ..طرفش یه ادم فاسد بود .......خلاصه همه ما تاوان اخلاق بد پدرمون و محیط نامناسب تربیتی و اوضاع نا مناسب خونه رو دادیم . مثل چکش ضربه خورئیم برادر بزرگم هم تو همون اوایل عقد از زنی که عاشقش بود جدا شد به خاطر خود خواهی بزرک تر ها بزرگ ترهایی که الان زیر خاک خوابیدن و ما بعد از 10 سال هنوز داریم تاوان اشتباهات اونارو میدیم و برادر دومم هم بعد یک سال زندگی مشترک از زنش جدا شد البته اون به خاطر اشتباه خودش بود خودش رو درگیر مواد مخدر شیشه کرد و تمام زندگیشو اتیش زد واقعا این کارو کرد خونشو اتیش زد و خودش هم یه کم سوخت ...من خانواده بسیار پر مشکلی داشتم چون ریشه که پدرم باشه ایراد داشت برادر کوچیکم هم تو سن کم خودشو درگیر کرد و الان هم معلوم نیس کجاس 25 سال سن داره از خونه قهر کرده تو کار پخش مواد مخدر شده اونم بدترین نوعش .....پسرکم تمام این چیزایی که دارم برات مینویسم رو هیچکدومشو پدرت هنوز هم ازشون خبر نداره بعد 8سال زندگی مشترک انقدر از هم دوریم که خبر از حال من نداره ..من به خاطره این موضوعات مجبور شدم برگردم و با پدرت زندگی کنم و پدرت هم هیچ وقت دردی از من دوا نکرد فقط زخم زد نشد مرهمی واسه این همه دردم  الان که دارم برات مینویسم برادر بزرگم هنوز مجرده ولی اعصابش داغونه هنوز هم عاشقه زنشه و هراز گاهی همدیگه رو میبینن ولی به ساعت نمیکشه که باهم دعوا میکنن سعی میکنه معمولی زندگی کنه یه روز خوبه یه روز بد ..ماهاهم دیگه عادت کردیم برادر دومم تازه حال روحیش بهتر شده خداروشکر تونسته خودشو جمع و جور کنه و یه کار خوب پیدا کرده و امشب بهم گفت آبجی عاشق شدم میخوام ازدواج کنم 4سالی گذشته که از زنش طلاق گرفته ..خداکنه گذشته تلخش نشه مانع خوشبختیش خدای مهربون کمکش کن ...خواهرکم با یه پسر جوون که قبلا هم ازدواج نکرده یک ماهی میشه که عقد کرده خداروشکر خیلی پسر خوب و عاقل و فهمیده ایه خوشبختی رو تو نگاهشون میبینم عشق تو چشای هومن شوهر خواهرم برق میزنه این خیلی خوبه  خیلی خوشحالم خدای مهربون جواب اون همه صبر و مظلومی خواهرمو داد الان کنارهمن و خوشحالم خدایا شکرت ....و برادر کوچیکم هنوز اواره اس 1ماهی میشه که ندیدمش به وقت سحر از خدا میخوام تا اونم مسیر زندگیشو پیدا کنه ....حالا میرسیم به من ...من یه تکیه گاه میخواستم ..دنبال عشق تو زندگیم بودم ولی خبری ازش نبود.......

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 3:05 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

مجبور میشم که قطع کنم و گرنه دیوونه میشم .......6ماه بعد از زندگی مشترک دیگه نتونستم تحمل کنم قهر کردم و رفتم خونه پدرم با ترس و لرز ..اونا هم به دنبال مشکل من نبودن میخواستن خودی نشون بدن ..همن ...تا اینکه متوجه شدن من هنوز باکره ام  اون هم به واسطه خواهر پدرت که خوده پدرت در جریانشون گذاشته بود من مشکلمون چیزه دیگه ای بود متوجه شدیم که پدرت بیماری وسواس داره که تو همشون ارثی هست ...و حالا دلیل اون همه کارهای امیرو میفهمیدم  ولی پدرم پدر بزرگم دنبال چیزه دیگه ای بودن دنبال مشکل جنسی امیر اون براشون مهم بود پدرتو بردن دکتر جنسی بعد از معاینه هم گفتن مشکل جنسی نداره ...این طوری غرور پدرتو خورد کردن ولی من اینو نمیخواستم و اینو نمیگفتم نمیتونستم بگم خودم هم نمیدونستم این وسواس چی هست گیج تر و گنگ تر شدم با حریم خصوصی ما بازی کردن نمیخواستن حرف منو درک کنن ...من داد میزدم چرا روز خواستگاری نگفتین پسر ما وسواس داره من که خودم انتخاب نکرده بودم که مجبور باشم تحمل کنم تو این فریادهای من متوجه شدم باردارم ....شکستم خدایا من هنوز رابطم کامل نیس چه طوری میشه دکترها گفتن امکانش هست حتی درحالی که باکره باشی باردار شی چون جوونی و احساساتت قویه و ...خلاصه شده با ناباوری زجه میزدم نمیخوام ..من اون مردو نمیخوام چه برسه به بچشو ...داشتم دیوونه میشدم خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی موضوع باردار بودن منو فهمیدن پدرم با کتک کاری منو از خونشون انداخت بیرون کتک مفصلی از پدرم خوردم طوری که پای چشم کبود شد پدرت هم ترسیده بود و من با کلی نفرت از همه از خونه پدرم بیرون اومدم  پدرم به خیال خودش با این کارش باعث میشه من برم سر خونه و زندگی و لال بشم پیش پدرت خورد شده بودم پدرم تو روی شوهرم منو کتک زد و از خونه انداخت بیرون ...دیگه چیزی از غرورم نمونده بود حتما همه هم فهمیده بودن خیلی خجالت میکشیدم به خاطر اوضاع صورتم از خونه بیرون نمیرفتم همه تو یه ساختمون بودیم خواهر و مادر پدرت تو طبقه دوم و برادر و زنش تو طبقه سوم ...و ماهم طبقه هم کف ...پدرت هم نتونست به من امید بده بهم کمک کنه از بچه ای که توشکمم بود متنفر بودم  دوستش نداشتم ...خیلی داغون بودم هم جسمی و هم روحی و علایم بارداری بدترم کرده بود 1 هفته الی 10 روزی گذشت من سعی میکردم با کارای خونه خودمو سرگرم کنم پدرت هم با وسواساشم حالمو بدتر میکرد بلد نبود ارومم کنه یه روز برگشت گفت بابات مثل توپ افتاده بود روت کتکت میزد با یه حالت تمسخر با دستاشم هداشم دراورد یه لبخند تلخ زدم و اب شدم باهم بحث کردیم پدرت خواست با اچار فرانسه منو بزنه شاید هم میخواست منو بترسونه  ولی از کارش خوشم نیومد گفتم از بابام یاد گرفتی و لیوانی که دستم بود به طرفش پرت کردم افتاد زمین و شکست اونم حساس و وسواس به تیغ و شیشه و سوزن و خون ....بحثمون بالا گرفت و خواهر پدرت اومد پایین با اون هم بحث کردم گفتم نمیخوام با برادرت زندگی کنم گفت مجبوری دیگه به خاطره بچه ات هم مجبوری ....دیوونه شدم و مانتومو پوشیدم و به آ.انس زنگ زدم و رفتم شوهر خواهر پدرت گفت با بابات هم که قهری کجا میخوای بری شکستم ...رفتم خونه برادرم محمود اون وقت تا تازه ازدواج کرده بود چند ساعتی موندمو بعد مادرم اومد دنبالم رفتم خونه پدرم دستشو بوسیدم و نشستم و هیچ چیز نگفتم خیلی از دستش ناراحت بودم اولین کاری که کردم انگشترمو فروختم و یه آمپول گرفتم و بچه رو سقط کردم ...مردمو زنده شدم ولی این کارو کردم نمیتونسم با بچه ای که دوسش نداشتم زندگی کنم میدونسم تا ابد اونو مقصر میدونستم نمیدونم اون روزا خیلی داغون بودم و همه فقط میخواستن عرض اندامی کنن و برن ...پدرت هم بچه رو نمیخواس ...هیچ وقت نپرسید اون بچه چی شد؟ باز هم حرف منو نمیفهمیدن میگفتن زهر چشم گرفتی دیگه برو ...ای بابا کی میخواس زهر چشم بگیره ..دنبال این چیزا نبودم .....نمیدونم واقعا منو نمیفهمیدن یا خودشونو میزدن به نفهمی ....وقتی بچه رو انداختم اون حسه اجباره تو وجودم از بین رفت ولی اون صحنه تلخ وقتی که بچمو دیدم سال ها از جلوی چشمم و از تو کابوسای شبانم نرفت .......

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 2:33 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

سلام امیدم برای ایستادن ...این روزها که برات مینویسم ماه رمضون سال 94 هست ...یاداوری خاطرات تلخ گذشته بیشتراز روزه گرفتن آزارم میده اینه که مجبورم تیکه تیکه بنویسم ....بعد از 5ماه دوره عقد ...نزدیک روز عروسی رسید خریدهای عروسی گذشت اما چه گذشتنی دل همه شکست همش تو فشار عصبی و استرس بودیم مادرم بهت زده به کارهای غیر نرمال پدرت نگاه میکرد متعجب بود و با نگرانی به آینده دخترش ...خرید که میکردیم پدرت خیلی سخت پسند بود و همه رو خسته میکرد وقتی که میخواست پول فروشنده رو حساب کنه چندبار میشمرد و چندبار پولو از فروشنده میگرفت و نگاه میکرد من مات و مبهوت میموندم  فکر میکردم خسیسه و پولکیه دوس نداره پول خرج کنه ولی مشکل جای دیگه بود و من بی خبر بودم و در عوض مادرم بهترین ها رو براش میخرید ..خانوادم در مقابل این کارای امیر خوب خرج میکردن تا پدرت فکر نکنه که ما میخواییم پولاشو بگیرم و از طرفی هم به پدرت یاد بدن ببین این طوری خرج میکنن ...مادرم علی رغم مخالفت های شدید پدرم بهترین و کامل ترین جهاز رو به من داد تا خورده ریزترینشو برام میخرید حتی اگر بابام هزینشو نمیداد مادرم طلاهاشو میفروخت بدون اطلاع پدرم  تا جهاز من کامل باشه تا نمکدون و لوازم پیکنیک و بالشت جدا برای پیکنیک رو برام خریده بود طوری که بعد از 8 سال من هنوز هم چیزی برای خونه نخریدم و خیلی از لوازم اشپزخونم هنوز نو و آکبنده و استفاده نکردم مادرم هیچ چیز برام کم نزاشت یک بار جلوی چشم خودم انگشتر دستشو فروخت و برای من روسری و کت و دامن خرید و خورده ریز .... بعدها فهمیدم یه سرویس طلاشو برای خریدن پرده های خونم فروخته و بابا اصلا خبر نداشت اون موقع بهترین پرده رو برام خرید وقتی برای فیلم برداری از جهاز من اومدن فیلم بردار شک شده بود وهمه میگفتن چه جهازی دادن بهت کامله کامل ...تا به قهوه ساز و چایی ساز و کتری برقی و کتری گازی و ..........  روزها سپری میشد ومن گیج تر میشدم و دوس نداشتم حتی یه لحظه پدرتو ببینم هر وقت میدیم از بس به خودم فشار میوردم سردرد میگرفتم همش تو استرس بودم همش دوس داشتم دیدارمون تموم شه ...شبی که فرداش روز عروسی بود تا صبح گریه کردم دیگه نمیتونستم کاری کنم هیچ کس حال منو نمیفهمید ...ای کاش همون شب قدرت اینو داشتم برم محکم به پدرم بگم من نمیتونم با این مرد ازدواج کنم دریغا ......باز هم سکوت ...روز عروسی  با کلی استرس و دلخوری گذشت پدرت دیر اومد دنبال من و همه بزرگا عصبانی بودن کل جشن عروسی ما در تالار 2ساعت هم نشد پدرت تو ماشین غر میزد خیس عرق شده بود به عکاس غر میزد به فیلم بردار غر میزد زیر تور عروس اشک میریختم و کسی نمیفهمید ....رسید شب عروسیم پدرت رفت دستشویی و ...... من موندم با لباس عروس ...2رکعت نماز شب زفاف خوندم و خودم لباسامو در اوردم و خودم موهامو باز کردم پدرت داغون خیس خالی از سلولش اومد بیرون .....رو تخت دراز کشید و خوابش برد ....این بود شب زفاف من ...خدایا امشب شب زفاف منه پس تو کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   باز هم خورد شدم داغونه داغونه ...روزها پی هم گذشت کار من شده بود آشپزی کردن و به خودم رسیدن ...پدرت غرق کارهای خودش بود تو یه دنیای دیگه ..... من هر روز خسته تر میشدم  از خونه بیرون نمیرفتیم یعنی اصراری هم نداشتم از بس بیرون فشار میومد بهم هیج جا از نظر اون خوب نبود مثل اسیرا منو دنبال خودش میکشید همش خیس عرق بود و همش استرس و منم همش للللللللللللللللللللللال.......(خنده)  ترجیح میدادم خونه باشم و خودمو با کار خونه سرگرم کنم .....تا 6ماه گذشت دیگه خسته شده بودم روابطمن از همه نظر ناقص بود از نظر جسمی و حسی و عاطفی و لمسی هیچ چیز نبود پدرت دوس نداشت لمسش کنم حس میکرد من تمیز نیستم ..از نظر جنسی هم یه رابطه ناقص 5 دیقه ای و یه حمام 2 ساعته ......دوس داشتم بیشتر باهم باشیم ...ولی یا نمیشد اگر هم میشد 2دیق ای تمام میشد و 1 ساعتی سر من غر میزد که الان باید برم حمام فردا باید برم سرکار درک نمیکنی نمیفهمی و بی شعوری و من هیچی نمیگفتم از نظر جنسی هم چیزی عایدم نمیشد و میگفت هیچی هم نمیگه ////......خدایا من چه جوری هنوز زنده ام .....پسرکم مجبورم کامل بگم ...تا مینویسم بهم میزیزم و عصبی میشم ولی به خاطر تو مینویسم تا دلیل تصمیم هایی که گرفتم رو بدونی من برای زندگیم هیچ چیز هیج جا کم نزاشتم .....

[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 1:56 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

هر بار که مینویسم خوزد میشم مجبورم تمام کنم و نفسی بکشم و حصرتی بخورم و آهی بکشم و یادی از تو کنم و جانی بگیرم و باز بنویسم .............بعد از اولین سفر من باز هم به کارهای خودم ادامه میدادم (چه روویی دارم ها خنده ....قهقهه......پسرم تو هم بخند ...فقط باید خندید تا نفهمید.......)روز زن رسید ذوقی تو دلم ...نگاهم به دستان پدرت ....آمد با یک جفت کفش ساده که خودم هم نبرده بود انتخاب کنم به شماره پای زنداداشش ..با اون رفته بود ...هیچ چیزه رمانتیکی توش نبود هیچ حسی توش ندیدم گلی هم همذاهش نبود یه جعبه کفش بی رنگ ...چه قدر خیال بافی کرده بودم هدیه رو داد و رفت ...ولی بازهم خودم رو قانع کردم و باز مثل این بدبختا از چپ و راستش عکس انداختم و با عشق بهش نگاه کردم ....تا متوجه شدم ته جعبه کفش یه چیزی هست دلم لرزید و سریع برش داشتم و دیدم یه جاسوچی شکل قلبه همین برام کافی بود انگار به خر تی تاپ داده بودن ...کلی ازش عکس انداختم و بهش زنگ زدم و گفتم مرسی خیلی بهم چسپید و کلی تشکر....ولی اون گفت چی من چیزی نزاشته بودم و خلاصه با کلی ناز وبراش توضیح دادم گفت آهان اونو اشانتیون کفش فروشی داد و منم دادم به زنداداشم حتما ساناز انداخته آخی حیوونی دسش درد نکنه ......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(پسرم میتونی بخندی ....) دیگه نمیگم خورد شدم رسما کتلت شدم ..ولی چرا از رو نمیرفتم واقعا چرررا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/  این نیز گذشت هر روز براش اس ام اسای عشقولانه میفرستادم شب به خیرهای رمانتیک ....ومنتظر بودم  حداقل پیاممو جواب بده حالا از خودش چیزی نداد نداد ....(مامان شیما حالا منتظر باش ...خنده...)بعدا فهمیدم اصلا نمیخونههههههههههههههههههههه (بترک از خنده......)   باورکم پسرم الان دارم تو اوج گریهه قهقههه میزنم و بلند بلند میخندم   به خودم به روزگار به آدما ...تو هم بخند ......و اما رسید روز تولدم 25 شهریور ماه که مصادف بود با ماه رمضان ....روز تولدم که کلا یادش رفت و منم گفتم مرسی که یادت رفت ..خلاصه مادرم برای افطار خانواده پدرت رو دعوت کرد و منم مثل همیشه چشم انتضار ...پدرت اومد با یه کیک کوچولو یه کت و دامن سایز خواهرش .....(قهقه..)و بقیه مهمان ها از جمله خواهر و 3 برادر و مادر پدرت همه دست خالی چه قدر جلوی خانوادم خورد شدم پدر و مادرم و برادرام هم واسه اینکه اونارو ضایعع نکنن کادو ندادن .....امیر محمدم تو بگو مامان چرا من از رو نمیرم .....تا روز عروسی رسید ......اینو بگم پسرم به سکوتم قسم تک تک اینا رو که میپم واقعیت محضه حتی عکساشونم هست توی آلبوم برو ببین من همه چی رو میگم ...حتما الان از خودت میپرسی مامان من چرا انقدر سکوت کرده چرا شکایت نکرده ..حتما یه چیزیی بوده مامانم داره الکی شلوغش میکنه دیگه بابام انقدر هم سنگ نبوده ...درسته یه چیزایی بود مثل ترس از آبرو ترس از پدر ...یاد گرفتن که شوهر کردی سکوت کن   اینا بود ..وگرنه پدرت همیشه همینی بود که برات نوشتم .....بعد از 5 ماه قرار شد بریم زیر یک سقف ..دیگه چیزی ازم نمونده بود دیگه دوس نداشتم لحظه ای پدرتو ببینم   ولی بزرگا اول ابان سال 87 انتخاب کردن برای روز عروسی................

[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 14:58 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]

سلام امیدم برای مبازره.... ..5ماه عقد کرده بودیم و من تو این 5 ماه تمام کارهای رمانتیکی که یه زن میتونه انجام بده برای به دست اوردن مردش انجام دادم مثلا گل خریدن 22هر ماه برای تبریک ماهگرد عقدمون ..آشپزی کردن ..همیشه مرتب و تمیز و شیک بودن ...سکوت کردن در مقابل عصبانی شدن ها با مهربونی برخورد کردن و هر هفته یه شیرینی جدید پختن (مامانت هنرمند بودا.....خنده) کادو خریدن و هر چیزی  خلاصه فرصت ایجاد کردن برای باهم بودن و لذت جنسی رو بردن (ببخشید پسرکم مجبورم واضح صحبت کنم ) 5ماه کار من همین بود محبت کردن و لی دیدم هر بار که من محبتی میکنم این مرد انگار تو یه دنیای دیگه خیلی راحت و بی اهمیت و ساده از روشون میگذره انگار اصلا یه جای دیگس اصلا طبیعی نبود وقتی میخواست بیاد دنبالم که جایی بریم 3 الی 4ساعت تاخیر داشت و من همیشه حاضر و اماده با چادر 3تا4ساعت میشستم تا بیاد و همیشه همین طور بود از ترسم شکایتی هم نمیکردم وقتی که میدیدش هم هیچی به زبون نمیوردم که چرا   ..فقط لبخند میزدم  اصلا نمیگفتم من 3 ساعته منتضرم ...فقط سکووت« تنها چیزی که خوب بلد بودم از مادرم یاد گرفته بودم ..و الان فریادهام هم ارومم نمیکنه و کسی نمیشنوه  یا میترسن که بشنون   خودم کردم ......مدت های طولانی تو دستشویی میموند 40 دقیقه ...حمام های طولانی 1ساعته ...هر هفته که میومد دنبالم انتظار داشتم یه لباس جدید بپوشه ولی کلا یه لباس بود صورتی پوس پیازی ....و همیشه با تاخیرای طولانی میومد دنبالم ..همیشه به دستاش نگاه میکردم که شاید گلی یل کادویی برام خریده باشه ولی همیشه خالی بود البته 1بار یه سبد گل خرید که منم مثل ندیده ها خشک کردم و ریختم تو باکس طلقی ....(خنده)  انتظار داشتم منو ببره بیرون بچرخونه چون من خونه پدریم هیچ جای دیدنی رو نرفته بودم   یک بار رفتیم پارک پردیسان اونم به اصرار خانوادخ پدریت ...دیدم یه جوریه همش عرق میکنه همش استرس داره و عصبیه و همش زیر پاشو نگاه میکنه و یک مسیرو چند بار میادو میره و دست منو عین اسیرا دنباله خودش میکشونه .. هر بار که میدیدمش میشکستم گنگ بودم ...خنگ بودم هرچه قدر بیشتر تلاش میکردم و بیشتر محبت میکردم بیشتر خورد میشدم ...ولی باز به کسی چیزی نمیگفتم  وقتی میرفتم خونه مادر پدرت سفره که مینداختن پدرت میرفت که دستاشو بشوره وقتی همه میخوردن و سفره رو جمع میکردن با یه حال زلر و به زور بقیه میومد بیرون پیراهن خیس خالی و صورت عرق کرده و پریشون من لب به غذا نمیزدم تا بیاد و باهم بخوریم ..نگاه های نگران بقیه رو به من حس میکردم ولی گنگ بودم   از نظر جنسی هم خیلی مشتاق نبود من ایرادو تو خودم میدیدم و دنبالش میگشتم ولی من همیشه تمیز و مرتب بودم (پسرکم ببخشید ولی تو باید در جریان همه چی باشی چون این حقه توس من از نظر بهداشت زنونه همه چی رو خیلی خوب رعایت میکردم از نظر ظاهری هم همیشه به خودم میرسیدم ولی نمیدونستم چرا ...البته اطلاعات جنسی هم خیلی خیلی ضعیف بود  ولی میفهمیدم که یه چیزی نیس ولی نمیدونستم چیه....اما پدرت از نظر بهداشت مردونه هیچ چیز رو رعایت نمیکرد با خودم گفتم شاید بلد نیس یه روز یه ست کامل نیوا همراه یه بلوز مردونه برای پدرت هدیه گرفتم و براش بردم ولی از بس استفاده نکرد فاسد شد و دور انداختم  تو دوران نامردی اگر بستنی یا هر چیزی میخواستیم بخوریم من نمیخوذدم و برادر مهربونم سعید برای پدرت و مادر پدرت که باهم زندگی میکردن بستنی یا معجون میخرید و نمو میورد دم خونه پدرت تا باهم بخوریم ...یک بار هم پدرت سرماخورد مادم یه دسته گل و یکلی کمپوت و سوپ درست کرد و منو با برادرم فرستاد خونه پدرت برای ملاقات ..(ولی جواب این همه محبتم رو هیچ وقت ندیدم  اصلا پدرت جای دیگه ای بووود...دریغا....)تا تا 2ماه بعد عقدمون قرار شد بریم مسافرت اونم نه تنهایی (بازم خورد شدم ولی بلز هم سکوت کردم) من و پدرت و مادرپدرت و برادر و زن برادر پدرت ....مصادف شده بود با روز مرد که من از تهران برای پدرت کلی کادو خریدم تا روز مرد تو شمال به پدرت هدیه بدم(تا این حد من حواسم به همه چی بود ...دریغا.....) یه تی شرت و یه شلوارک و یه نامه عاشقانه یه بسته شکلات های قلبی و یک شاخه گل و یه خرس کوچولو .....رفتیم شمال پدرت اصلا طبیعی نبود همش میگفت شونه هامو بمالید و بدون توقف و بدون استفاده از منظره های زیبا به شمال رسیدیم کلی دنبال جا گشت و به هیج جا راضی نمیشد تا بالاخره به زور مادر پدرت یه جا رو گرفتیم یه خوابه ...کلی ذوق کردم که قراره من و پدرت 2تایی تو اون اطاق باهم تنها باشیم بهترین لباسامو از تهران براش اورده بودم و سریع چمدونمو بردم تو اتاق و لوازمی که برای پدرت خریده بودم زیر تخت قایم کردم  تا روز مرد بهش هدیه بدم ..ولی چند لحظه بعد باز هم خورد شدم شکستم ......باز هم خورد تو ذوقم  پدرت از برادرش و همسرش خواس که تو اتاق بخوابن و من و خودش و مادرش در کنار هم تو سالن بخوابیم ..فقط تو وجودم میشنیدم چرااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازهم سکوت......3الی 4روزی موندیم چیزی براش کم نزاشتم یک روز آشپزی کردم تا بگم ببین چه قدر بلدم دوسم داشته باش ....کنار دریا میرفتیم با دلخوری 1ساعت اثاث به دست به دنبال جا میگشتیم و هیج جا راضی نمیشد که بشینیم اخر سر با دعوای مادرش و برادرش راضی با استرس مینشستیم انقدر که به محیط دقت میکرد حواسش به من نبود که بابا من زنتم کجایی میبینی داری خوردم میکنی وومن در مقابل این همه فشار فقط سکوووووووووووووووت (لعنت به من....................)آخرین روز با بحث و دلخوری بین برادر و زن برادرسش با پدرت راهی برگشتن شدیم فقط فشار روی من نبود بقیه هم داشتن حرص میخوردن ولی از ترس من صداشون درنمیومد ولی طن برادر پدرت نتونس تحمل کنه و به بهانه ای خواس که برگردیم ... هدیه هارو روز مرد به پدرت دادم ..همه متعجب شده بودن ...برگشتیم و من با کلی خاطره تلخ برگشتم وقتی رسیدم تهران فقط میخواستم گریهه کنم همه برام غریبه بودن حتی پدرم ..خودش برام انتخاب کرده بود مگه من خواسته بودم  ولی میترسیدم دیگه عقد کرده بودیم البته از نظر دختر بودم هیچ چیز تغییری نکرده بود و من همچنان باکره بودم حتی بعد از ازدواج و زیر یک سقف رفتن ......(پسرکم منو ببخش به خاطر این همه سکوووتم منو ببخش به خاطر نادانیم ....به جاش الان خوده فریادم به هر قیمتی ....پسرکم دوستتتت دارررررررررررررررم  منو ببخش.....

[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 14:27 ] [ مامان شیما ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسرکم با پاهای کوچیکت قدم تو دنیای بزرگ من و بابا امیر گزاشتی و زندگیمونو خوش رنگ تر کردی خیلی دوستت داریم
لینک دوستان
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 19
بازدید هفته گذشته : 84
کل بازدید : 30459
آرشيو مطالب
امکانات وب

بهترین وبلاگ ایرونی

FreeCod Fall Hafez

دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ



دریافت کد ساعت

کد بارش ستاره

کد بارش ستاره